کدخبر: ۱۰۴۷
۱۸ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۵۰
چاپ

خاطره‌ای از شهید والامقام سردار حسن جهانیان

آن زمان‌ها مثل الان نبود که کشاورزی صنعتی باشد و از کمباین استفاده شود.

مردم با دست خود و به وسیله‌ی داس گندم و جو را درو می‌کردند. کاری سخت و طاقت‌فرسا، به‌ویژه در گرمای سوزان تابستانِ بشرویه.

وقتی محصول در یک‌جا جمع می‌شد، آن‌ها را درون وسیله‌ای به نام بارو قرار می‌دادند و مردان قوی بار گندم یا جو را بر دوش گرفته تا خرمن می‌بردند.

ماه رمضان بود...

ساعت حدود چهار بعدازظهر، حسن آقا با چهره‌ای خسته و لبانی ترک‌خورده از تشنگی به خانه برگشت. پاهایش را از چکمه درآورد؛ رنگشان از سفیدی برق می‌زد، گرد و خاک روی موهایش نشسته بود.

پاهایش را در آب زلال حوض فرو برد و نفسی آسوده کشید.

به استقبالش رفتم.

دلم می‌سوخت برای آن‌همه زحمت در گرمای تابستان. حالش را پرسیدم.

با لبخندی آرام گفت:

> «خوبم... ولی پشتم خیلی می‌سوزه.»

لباسش را بالا زدم...

از پشت گردن تا کمرش پر از خراش و زخم بود.

هوای گرم باعث شده بود زخم‌ها چرک کنند و ظاهر بدی بگیرند.

با پمادی که در خانه بود پشتش را ماساژ دادم و

**اشک، بی‌اختیار جاری شد...

پربیننده ترین

آخرین اخبار