کدخبر: ۸۲۷
۱۱ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۰۸
چاپ

شهیدی که همرزم اسیر و مجروحش را شفا داد،شهید والا مقام سردار حسن جهانیان ستارگان کویر بشرویه

نام و نام خانوادگی: حسن جهانیان

نام پدر: باقر

تاریخ تولد: ۱۳۲۸/۰۴/۱۸

نام عملیات: والفجر 1

تاریخ شهادت: ۱۳۶۲/۰۲/۰۶

محل شهادت: ابوغریب

فرمانده قلبها

اوایل مهر سال ۵۸ بود تازه بسیج تشکیل شده بود و کمیته های پراکنده مردمی سروسامان گرفته بود من به همراه چند نفر از بچه های نیگنان برای ادامه تحصیل به بشرویه آمده بودم. به قصد عضویت در بسیج به پایگاه بسیج رفتم .من فرماندهی بسیج را نمی شناختم و ایشان نیز من را نمی شناخت در اولین برخورد با شهید جهانیان گفتم: امکان دارد من هم عضو بسیج شوم؟ وی با چهره ی بشاش و جذاب مرا در آغوش گرفته و فشردند و بعد از کلی صحبت گفتند: بسیج جای شما ، مال شما و در اختیار شماست، اختیار با خودتان است، دوست دارید بسم الله.

اصلاً انتظار چنین برخوردی نداشتم به شدت مجذوب صمیمیت و اخلاق حسنه ایشان شدم و از آن روز به بعد عضو بسیج شدم و شبها برای نگهبانی به بسیج می رفتم.

توسل به شهدا

اوایل اسارت در سال ۶۳ به علت ضرب و شتم توسط یکی از سربازان عراق به شدت مریض شدم. ضعف بدنی و بیماری آنقدر مرا ضعیف کرده بود که نمی توانستم راه بروم. از دست دکتر اردوگاه کاری ساخته نبود میگفت باید به بیمارستان موصل اعزام شوی. اسرای قدیمی میگفتند: اسرایی که برای درمان به بیمارستان موصل اعزام میشوند یا اصلا برنمیگردند سر به نیست میشوند یا به علت عدم رسیدگی بیماریشان بدتر نیز می شوند ، تا جایی که بعد از مدتی به شهادت میرسند نمیدانستم چه باید بکنم می ماندم هر روز وضعیتم از روز قبل بدتر میشد، میرفتم امیدی برای برگشت نبود. به فکرم رسید که به شهدا متوسل شوم تا شاید خداوند عنایتی کند.

با همان حالت ضعف و مریضی وضو گرفتم و زیارت عاشورا خواندم حال عجیبی داشتم بعد از زیارت عاشورا دو رکعت نماز خواندم و به روح شهید جهانیان و سایر شهیدان هدیه کردم . با خودم خاطرات شهید جهانیان را مرور میکردم که خوابم برد. در عالم رویا دیدم با برادران بسیج بشرویه که اغلب شهدا بودند، در منطقه امامزاده سید محمد (ع) (ساغند) روستای هنویه اردو برگزار کرده ایم و نیروهای بسیج به فرماندهی شهید جهانیان از سمت قدمگاه امام زمان (عج) به سمت امامزاده در حرکتند و از تپه مشرف به قدمگاه بالا میروند.

من چون ضعف داشتم نمیتوانستم از تپه بالا بروم، همان پایین نشستم. شهید جهانیان برگشتند و مرا به نام کوچک صدا زدند گفتند: علیرضا چرا نشسته ای؟ تو که همیشه جلودار بودی؟ جواب دادم مدتی است که مریضم و نمیتوانم از تپه بالا بروم. شهید جهانیان آمدند پایین و دستم را گرفتند.گفتند: بلند شو، گفتم نمیتوانم، اما شهید اصرار داشت که بلند شوم وحتی گفتند: «دیگر مریض نیستی میتوانی حرکت کنی بلند شو.»

از جا بلند شدم و به دنبال بچه ها از تپه بالا رفتیم خوابم ادامه داشت که سرباز عراقی برای نماز صبح ما را بیدار کرد الصلوة... الصلوة ، برای نماز صبح بلند شدم و رفتم توی صف برای وضو نشستم .به کلی فراموش کرده بودم که مریض بودم. وضو گرفتم و نماز صبح را ایستاده خواندم .ساعت هشت صبح برای آمارگیری در صف بیرون آسایشگاه نشستم سرباز عراقی داخل آسایشگاه دنبالم می گشت چون هر روز من و دیگر جانبازان داخل آسایشگاه می نشستیم. سرباز عراقی باورش نمیشد که به این راحتی مداوا شده باشم و بتوانم به داخل صحن اردوگاه بروم.1

1.علیرضا عباسی

منبع: کتاب ستارگان کویر

پربیننده ترین