کدخبر: ۱۱۹۲
۲۸ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۰۹:۵۰
چاپ

روایتی از دیدار دوباره با شهید غلامحسین بهارشاهی...

✔️روایت اول 🥀

روایتی از دیدار دوباره با شهید غلامحسین بهارشاهی...

▪️سال ۱۳۸۷، صبح روز تاسوعا بود.

مراسم زیارت عاشورا برپا شده بود، اما یکی از بانوان اهالی روستا نتوانسته بود در مراسم حضور پیدا کند.

آن شب، خواب شهید غلامحسین بهارشاهی را دید...

در کوچه به هم رسیدند؛

سلام کردند و احوال هم را پرسیدند.

زن به شهید گفت:

«غلامحسین، کجایی؟ چرا توی روستا دیده نمی‌شی؟»

شهید در پاسخ گفت:

«من که همین‌جا هستم... شما را می‌بینم.

دیروز هم زیارت عاشورا داشتیم، شما در مراسم نبودید...»

🥀چه عجیب است قصه شهیدان...

گاهی می‌روند، اما هنوز حواسشان به ما هست؛

هنوز می‌بینند، هنوز سراغمان را می‌گیرند

و هنوز در کوچه‌های خاطره، با ما قدم می‌زنند...

✨غلامحسین رفته بود،

اما انگار هنوز همان نزدیکی‌هاست...

همین‌جا، میان مردم روستا. 🕊️🥀

آخرین اخبار