کدخبر: ۱۱۹۳
۲۸ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۰۹:۵۳
چاپ

🪴مهمان داریم...

✔️روایت دوم 🥀

🪴مهمان داریم...

سال ۱۳۸۸، در روزهایی که درگیری اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر با نیروهای انتظامی ادامه داشت، شبی پیش از حادثه، دخترخاله شهید، «فاطمه»، خواب غلامحسین را دید.

غلامحسین مقابل آینه ایستاده بود، موهایش را شانه می‌کرد و لباس سفید و تمیزی بر تن داشت. فاطمه از او پرسید:

«کجا می‌خواهید بروید که این‌طور آماده شده‌اید؟»

غلامحسین آرام گفت:

«مهمان داریم... خودم را برای استقبال از مهمان‌ها آماده می‌کنم.»

صبح روز بعد، خبر شهادت غلامعلی دهجو، پسردایی غلامحسین، و جمعی از همکارانشان را آوردند...

انگار غلامحسین از آمدن مهمان‌ها خبر داشت؛

«مهمان داریم...»

چه جمله ساده‌ای؛ اما حالا سال‌هاست که برای خانواده‌اش، بوی رفتن و شهادت می‌دهد.

شهید غلامحسین بهارشاهی 🕊️

آخرین اخبار